دو کوزه از هیاهوی چشمه
نذر سکوت امامزاده
که تو یک شب به خوابم بیایی
و عطر جادویی تنت را
به آغوش سردم بپاشی.
....
تو نیستی و جای خالی ات را درد پر کرده...
دو کوزه از هیاهوی چشمه
نذر سکوت امامزاده
که تو یک شب به خوابم بیایی
و عطر جادویی تنت را
به آغوش سردم بپاشی.
....
تو نیستی و جای خالی ات را درد پر کرده...
حالا گوشه ی تنهایی اش مچاله شده و هی دوره میکند خودش را... خواب ها و خیال ها و خاطره هایش را...
لحظه ها تصویر می شوند مقابل چشم هایش... لحظه های شادی وشیطنت...لحظه های سرد و سنگین...
صداها رژه می روند توی سرش... دیالوگ ها... خنده ها... هق هق ها...
به حیرانی بید مجنون ها مبتلا باشد انگار...
قانون های زندگی را مرور توی ذهن آشفته اش و خوب می داند، ستاره شناس هم که باشی نمی توان مسیر عبور ستاره ای را تغییر داد تنها می توان آرزو کرد راه رفتنش بی خطر باد...
دخترک روی پرده اشک ها
نقش می زند
تصویر یک مرد
مرد بود یا فرشته
یا...
در امتداد انتظار رسید
مرد یا فرشته سپید بود
توی دست هاش پر از حس نجیب دوست داشتن
پشت خورشیدها از او گرم بود
***
بعد سالها
تصویر مرد
همان مرد سپید
دست یک زن توی دست هاش
با چادری سیاه مثل روزهام.